آرش کمانگیر
آرش کمانگیر
همیشه به دنبال فرصتی بودم که مطلبی حتی خیلی کوچک درباره آرش کمانگیر بنویسم.امروز اتفاقی روی یکی از سایتها لینکی با نام "شعر آرش کمانگیر با صدای سیاوش کسرایی" را دیدم،فرصت را غنیمت دانسته و با نوشتن مطلب کوتاهی درباره این اسطوره ایرانی مقداری از دین خود را به ایران عزیز ادا کردم.

در زمان پادشاهي منوچهر پيشدادي، در جنگي با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح ميدهد و تورانيان پيشنهاد آشتي را ميپذيرند و قرار بر اين ميگذارند که کمانداري ايراني برفراز البرزکوه تيري بياندازد که تير به هر کجا نشست آنجا مرز ايران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب اين کار ميشود. به فراز دماوند ميرود و تير را پرتاب ميکند. تير از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون يا آمودريا بر درخت گردويي فرود مي آيد. و آنجا مرز ايران و توران ميشود.پس از اين تيراندازي آرش از خستگي ميميرد. آرش هستياش را بر پاي تير ميريزد؛ پيکرش پاره پاره شده و در خاک ايران پخش ميشود و جانش در تير دميده ميشود. مطابق با برخي روايت ها اسفندارمذ تير و کماني را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلي دور مي رود ولي هر کسي که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش براي فداکاري حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.بسياري آرش را از نمونههاي بيهمتا در اسطورههاي جهان دانستهاند؛ وي نماد جانفشاني در راه ميهن است.
اسطوره آرش کمانگير از داستانهايی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نيامده است.در کتابهاي پهلوی و نيز در کتابهای تاريخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شدهاست. ابوريحان بيرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقيه» به هنگام توصيف «جشن تيرگان»، داستان آرش را بازگو میکند و ريشه اين جشن را از روز حماسه آفرينی آرش می داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خواندهاند و معنايش را نيز کسانی معناهایی کردهاند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نيرومند» و «خداوند تير شتابان». در اوستا بهترين تيرانداز ارخش ناميده شده است که گمان بر اين است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانستهاند.

"متن کامل شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی"
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام کلبه ها دودي
يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي کرديم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه اي روشن ، روي تپه روبروي من
در گشودندم ، مهرباني ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته، اي بس نکته ها کاينجاست
آسمان باز، آفتاب زر ، باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ، رفتن ، دويدن ، عشق ورزيدن
درغم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي کوبيدن
کار کردن ، کار کردن ، آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشک و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاک نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي ، زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن
بي تکان گهواره رنگين کمان را
در کنار بام دیدن ، يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر کران بر پاست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
کنده اي در کوره افسرده جان افکند
چشم هايش در سياهي هاي کومه جست و جو مي کرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي کرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افکنده روي کوهها دامن
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود ، روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي ، روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
کس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملک همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر همچو باروهاي دل بشکسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه کينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ کس دستي به سوي کس نمي آورد
هيچ کس در روي ديگر کس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر انديشند
نازک انديشانشان بي شرم
که مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را که مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي کرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي کرد
آخرين فرمان ، آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديکي فرود ايد
خانه هامان تنگ
آرزومان کور ، ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوي پولادين و کو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي کرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي کرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد ، پير مرد آرام کرد آغاز
پيش روي لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر
کودکان بر بام ، دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد ، خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير ترکش آزمون تلختان را اينک آماده ، مجوييدم نسب
فرزند رنج و کار ، گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه ، گوارا و مبارک باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از کين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيکار ، در اين کار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداري کمانگيرم ، شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند کوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا تير است آتش پر ، مرا باد است فرمانبر
و ليکن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آسمان بر کرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
که با آرش ترا اين آخرين بدرود خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربان پاک بين سوگند
که آرش جان خود در تير خواهد کرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افکند
زمين مي داند اين را ، آسمان ها نيز
که تن بي عيب و جان پاک است
نه نيرنگي به کار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي ايد
به هر گام هراس افکن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال کرکسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به کوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد ، دلم از مرگ بيزار است
که مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم که ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکار است
فرو رفتن به کام مرگ شيرين است
همان بايسته ی آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيک اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم ، گه پيش مي راند
پيش مي ايم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي که دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم کند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز کن تا جان شود سيراب
چو پا در کام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاشجو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل ، من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سرکش خاموش
که پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
که بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
که سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي کوبيد
که ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امیدم را برافرازيد
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني که در کوه و کمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال کوه ها لغزيد کم کم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افکند آرش سوي شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين کنار در
مردها در راه ، سرود بي کلامي با غمي جانکاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
کدامين نغمه مي ريزد
کدام آهنگ ايا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را که سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را که آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سکوتي ريشخند آميز
راه وا کردند ، کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او پرده هاي اشک پي در پي فرود آمد
بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
کودکان با ديدگان خسته و پي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي کوره در پرواز
باد در غوغا ، شامگاهان
راه جوياني که مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند ، بي نشان از پيکر آرش
با کمان و ترکشي بي تير
آري آري جان خود در تير کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تيغه شمشير کرد آرش
تير آرش را سواراني که مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب ، درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاکشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر کوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز ، در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي که مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي که مي دانيد
رهگذرهايي که شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل کهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي کوه آرش مي دهد پاسخ
مي کندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد ، مي نمايد راه
در برون کلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري کارواني با صداي زنگ
کودکان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم کنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز