چند نکته پیرامون جشن نوروز

چند نکته پیرامون جشن نوروز

پیشینه نوروز

نوروز به مانند جشن شب یلدا یا شب چله، جشن بهاربُد و دیگر جشن‌های گاهنباری که در آغاز و میانه فصل‌ها برگزار می‌شده‌اند، جشنی برگرفته از زمان و طبیعت است. برای دانستن سرآغاز پیدایش و میزان قدمت و دیرینگی جشن‌ها و مناسبت‌های برگرفته از طبیعت نیاز چندانی به پی‌جویی در منابع مکتوب و شواهد باستان‌شناختی نیست. چرا که اینچنین جشن‌ها، از زمان‌های بسیار دیرین و از هنگامی که انسانِ نخستین، محیط پیرامون خود و تغییرات فصول را درک کرده است، شناخته شده بوده‌اند. انسانِ آغازین، این زمان‌ها و هنگام‌های طبیعی را به دلیل نیازهای روزمره و مقتضیات طبیعی خود می‌شناخته و بین این روزها با دیگر روزهای سال تفاوتی قائل می‌شده است.

در نتیجه، نوروز و جشن‌های مشابه در اعتدال بهاری، از دیرباز در میان مردمان سرزمین‌های گوناگون با نام‌ها و آیین‌ها و سنت‌های گوناگون روایی داشته و هنوز هم کم و بیش دارد. برای نمونه، جشن نوروز در میان سومریان و بابلیان با نام‌های «زَگموگ» و «اَکیتو» معمول بوده و شناخته می‌شده است.

نوروز

تعریف نوروز

نوروز در زمان‌ها و دوره‌های گوناگون و در میان مردمان سرزمین‌های مختلف، تعریف‌های متفاوتی داشته است. تشخیص و سنجش زمان درست نوروز و دقت این سنجش، به چگونگی تعریف نوروز وابسته است و به دانش و فنی که بتوان آن تعریف را در عمل اجرا کرد و به درستی تشخیص داد و محاسبه نمود.

بدیهی است که نوروز در زمان‌های بسیار دیرین که توانایی‌های علمی بشر (به ویژه در اندازه‌گیری و سنجش زمان) در حدی ابتدایی بوده، به مجموعه روزهایی اطلاق می‌شده است که مردم هر ناحیه با گرم‌شدن نسبی هوا، شکوفا و زاینده‌شدن زمین، آب‌شدن یخ‌ها و روان‌شدن جویبارهای یخ‌زده روبرو می‌شده‌اند. به مرور انسان توانست دانش و توانایی سنجش زمان را با دقت افزون‌تر به دست آورد و قراردادهای اجتماعی وابسته بدان را وضع کند.

جدای از تعریف‌های متفاوت و متنوعی که در طول تاریخ برای نوروز وجود داشته است، دو تعریف از نوروز کاربرد بیشتری داشته است: نوروز طبیعی و نوروز تقویمی.

نوروز طبیعی، روزی است که در آنروز خورشید به نقطه اعتدال بهاری برسد. برای تشخیص نوروز در این تعریف، ارتفاع خورشید را در روزهای نزدیک به اعتدال بهاری اندازه‌گیری می‌کرد‌ه‌اند تا هنگامی که ارتفاع خورشید به هنگام ظهر حقیقی برابر با عرض جغرافیایی ناظر شود. روش دیگر برای تشخیص نوروز، ساخت سازه‌ها و شاخص‌های خورشیدی بوده که بتوان از روزنه‌ها یا فاصله میان پایه‌های آن، طلوع خورشید نوروزی یا خورشیدی که میل آن صفر درجه شده است را تماشا کرد و رصد نمود. بدیهی است که در چنین شیوه‌‌هایی، آغاز سال نو (اگر مبدأ سال اعتدال بهاری بوده باشد) الزاماّ همزمان با نوروز تقویمی نیست. برای مثال، نوروز سال 1389 بنا به تعریفِ نوروز طبیعی، برابر است با روز بیست و نهم اسفند 1388.

ادامه نوشته

نوروز

نوروز خجسته باد

ديباچه
انسان، از نخستين سال هاي زندگي اجتماعي، زماني که از راه شکار و گردآوري خوراک هاي گياهي روزگار مي گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخي از رويدادهاي طبـيعي، يعني تکرار فصول شد.  زمان يخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گيري پرندگان و چرندگان را از يکديگر جدا کرد.  نياز به محاسبه در دوران کشاورزي، يعني نياز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندي ها و تقويم دهقاني و زراعي را بوجود آورد. نخستين محاسبه فصل ها، بي گمان در همهً جامعه ها، با گردش ماه که تغيـيـر آن آسانتر ديده مي شد، صورت گرفت.  و بالاخره نارسايي ها و ناهماهنگي هايي که تقويم قمري، با تقويم دهقاني داشت، محاسبه و تنظيم تقويم بر اساس گردش خورشيد صورت پذيرفت.  سال در نزد ايرانيان همواره داراي فصل نبوده، زماني شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زماني ديگر تابستان هفت ماه ( از فروردين تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردين ) بوده، و سرانجام از زماني نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسيم گرديده است. گذشته از ايران: "سال و ماه سغدي ها، خوارزمي ها، سيستان ها در شرق و کاپادوکي ها و ارمني ها در مغرب ايران، بدون کم و زياد همان سال و ماه ايراني است".

نوروز

آغاز سال
مردم شناسان را عقيده بر اين است که محاسبه آغاز سال، در ميان قوم ها و گروه هاي کهن، از دوران کشاورزي، همراه با مرحله اي از کشت يا برداشت بوده و بدين جهت است که آغاز سال نو در بيشتر کشورها و آيـيـن ها در نخستين روزهاي پائيز، يا زمستان و يا بهار مي باشد.  آغاز سال ايرانيان، هر چند زماني دستخوش تغيـيـر گرديد ولي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و الا نبـيـاء و ابوريحان بـيـروني در آثار الباقيه گويند که آغاز سال ايراني، از زمان خلقت انسان ( يعني ابتداي هزاره هفتم از تاريخ عالم ) روز هرمز از ماه فروردين بود. وقتي که آفتاب در نصف النهار، در نقطهً اعتدال ربـيـعي بود، و طالع سرطان بود.  

پيدايش جشن نوروز
در ادبـيـات فارسي جشن نوروز را، مانند بسياري ديگر از آيـيـن ها، رسم ها، فرهنگ ها و تمدن ها به نخستين پادشاهان نسبت مي دهند.  شاعران و نويسندگان قرن چهارم و پنجم هجري، چون فردوسي ،منوچهري، عنصري، بـيـروني، طبري، مسعـودي، مسکويه، گرديزي و بسياري ديگر که منبع تاريخي و اسطوره اي آنان بي گمان ادبـيـات پـيـش از اسلام بوده، نوروز و برگزاري جشن نوروز را از زمان پادشاهي جمشيد مي دانند، که تـنـها به چند نمونه و مورد اشاره مي شود : 

جهان انجمن شد بر تخت اوي               از آن بر شده فره بخت اوي

به جمشيد بر گوهر افشاندند               مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                     بر آسوده از رنج تن، دل ز کين

به نوروز نو شاه گيتي فروز                   بر آن تخت بنشست فيروزروز

بزرگان به شادي بياراستند                   مي و رود و رامشگران خواستند

ادامه نوشته

شب یلدا

شب چله (یلدا)

شب زايش خورشيد و آغاز سال نو ميترايی

  دیر زمانی است كه مردمان ایرانی و بسیاری از جوامع دیگر، در آغاز فصل زمستان مراسمی را برپا می‌دارند كه در میان اقوام گوناگون، نام‌ها و انگیزه‌های متفاوتی دارد. در ایران و سرزمین‌های هم‌فرهنگ مجاور، از شب آغاز زمستان با نام «شب چله» یا «شب یلدا» نام می‌برند كه همزمان با شب انقلاب زمستانی است. به دلیل دقت گاهشماری ایرانی و انطباق كامل آن با تقویم طبیعی، همواره و در همه سال‌ها، انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یكم دی‌ماه است. هر چند امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند كه مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود؛ اما می‌دانیم كه در باورهای كهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است. جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی كیهانی دارد.

 

شب یلدا

 

  خورشید در حركت سالانه خود، در آخر پاییز به پایین‌ترین نقطه افق جنوب شرقی می‌رسد كه موجب كوتاه شدن طول روز و افزایش زمان تاریكی شب می‌شود. اما از آغاز زمستان یا انقلاب زمستانی، خورشید دگرباره بسوی شمال شرقی باز می‌گردد كه نتیجه آن افزایش روشنایی روز و كاهش شب است. به عبارت دیگر، در شش‌ماهه آغاز تابستان تا آغاز زمستان، در هر شبانروز خورشید اندكی پایین‌تر از محل پیشین خود در افق طلوع می‌كند تا در نهایت در آغاز زمستان به پایین‌ترین حد جنوبی خود با فاصله ۵/۲۳ درجه از شرق یا نقطه اعتدالین برسد. از این روز به بعد، مسیر جابجایی‌های طلوع خورشید معكوس شده و مجدداً بسوی بالا و نقطه انقلاب تابستانی باز می‌‌گردد. آغاز بازگردیدن خورشید بسوی شمال‌شرقی و افزایش طول روز، در اندیشه و باورهای مردم باستان به عنوان زمان زایش یا تولد دیگرباره خورشید دانسته می‌شد و آنرا گرامی و فرخنده می‌داشتند. 

  در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است كه یكی از آنها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی كه از لازمه‌های آن، حضور كهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد كهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراكی‌های فراوان برای بیداری درازمدت كه همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.

  بسیاری از ادیان نیز به شب چله مفهومی دینی دادند. در آیین میترا (و بعدها با نام كیش مهر)، نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه كاركرد خود را در تقویم میلادی كه ادامه گاهشماری میترایی است و حدود چهارصد سال پس از مبدأ میلادی به وجود آمده؛ ادامه می‌دهد. فرقه‌های گوناگون عیسوی، با تفاوت‌هایی، زادروز مسیح را در یكی از روزهای نزدیك به انقلاب زمستانی می‌دانند و همچنین جشن سال نو و كریسمس را همچون تقویم كهن سیستانی در همین هنگام برگزار می‌كنند. به روایت بیرونی، مبدأ سالشماری تقویم كهن سیستانی از آغاز زمستان بوده و جالب اینكه نام نخستین ماه سال آنان نیز «كریست» بوده است. منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل كرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار/خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد. 

   نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی كه پیرو مزدك، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (كه هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌كرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود كه نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیكستان) است. همچنین در تقویم كهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است كه با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

  هر چند برگزاری مراسم شب چله و میلاد خورشید در سنت دینی زرتشتیان پذیرفته نشده است؛ اما خوشبختانه اخیراً آنان نیز می‌كوشند تا این مراسم را همچون دیگر ایرانیان برگزار كنند. البته در تقویم نوظهوری كه برخی زرتشتیان از آن استفاده می‌كتتد و دارای سابقه تاریخی در ایران نیست، زمان شب چله با ۲۴ آذرماه مصادف می‌شود كه نه با تقویم طبیعی انطباق دارد و نه با گاهشماری دقیق ایرانی و نه با گفتار ابوریحان بیرونی كه از شب چله با نام «عید نود روز» یاد می‌كند. از آنرو كه فاصله شب چله با نوروز، نود روز است.

سالنمای ایرانی

سالنمای سال 1388 ایرانی

از مبدأ هجری خورشیدی و 3734 از مبدأ اندازه‌گیری گاهشماری ایرانی

سالنمای ایرانی

  نسخه پی‌دی‌اف سالنمای سال آینده ایرانی همراه با راهنمای زمان جشن‌ها و گردهمایی‌های ملی ایران باستان منتشر شده است. این سالنما را می‌توانید با حجم 264 کیلو بایت از اینجا دریافت کنید:

 سالنمای سال 1388 ایرانی

  نسخه‌های چاپی این سالنما در آبان‌ماه منتشر خواهند شد. در نسخه‌های چاپی- مطابق دستورالعمل‌ها- مناسبت‌های مصوب مورد نیاز دستگاه‌های دولتی نیز افزوده خواهد شد که در نسخه وب، تنها به شماری از مناسبت‌های سالانه که وابسته به تعطیلات رسمی بوده  و مورد نیاز همگانی هستند، اکتفا شده است.

  انتشار زودهنگام تقویم 1388 به منظور پیشگیری از اختلال دوباره در وب‌سایت پژوهش‌های ایرانی بوده است. چرا که به گزارش نرم‌افزار آمارگیر، سالنمای 1387 در حدود 20.000 بار بارگیری شد و این جدای از بارگیری‌های بسیار بیشتری بوده که از طریق ده‌ها وب‌سایت دیگر انجام شد. 

  در سالنمای 1388 سه مناسبت جدید افزوده شده است. نخست، روز آغاز پادشاهی داراب (کورش) در چهارم بهمن‌ماه به گزارش شاهنامه فردوسی؛ دوم، زاد روز زرتشت در آخرین روز سال به گزارش متن پهلوی «گزیده‌های زادسپرم». هر دوی این مناسبت‌ها که منابع مکتوب ایرانی از آنها پشتیبانی می‌کنند، امروزه بکلی فراموش شده‌اند. سومین مناسبت عبارت است از هزارمین سالگرد پایان سرایش شاهنامه فردوسی:

ســرآمــد کـنـون قـصـهٔ یــزدگــرد       بـه مـاه ســفــنــدارمـذ روز اِرد

ز هـجـرت شـده پـنـج هـشـتـاد بـار      بـه نــام جـهــان داور کــردگــار

بیت‌های پایانی شاهنامه فردوسی

  از آنجا که سال 400 هجری قمری برابر با سال 388 هجری خورشیدی است، در بیست و پنجم اسفندماه سال 1388، هزار سال تمام از زمان پایان سرایش شاهنامه می‌گذرد. برای تبدیل سال هجری قمری به سال هجری خورشیدی از این فرمول ساده می‌توان بهره برد:

[(365÷11× سال قمری) ــ سال قمری = سال خورشیدی]

تکثیر این سالنما در محیط وب، بدون هیچگونه تغییر در متن آن برای همگان آزاد است.

 

تقویم گوگل

تقویم گوگل برای جشن های ایرانی

ایران

 

  تا زنده هست نام ایران باد     تا زنده بود نام ایران بود

 

  ائیرینه : این واژه در فرس هخامنشی آریا و در پهلوی اران است و آریارامنا (آریارمن) نام جد داریوش بزرگ مشتق شده از همین واژه می باشد . ائیرین در اشتات یشت بند یکم و در دو سیروزه کوچک و بزرگ بند نهم آمده است که به عنوان صفت استفاده شده است . یعنی منسوب به آریا . استاده پورداوود هرکجا به واژه ائیرینه وئیجه برخورده است آن را به معنی آریا ترجمه کرده است ولی در همه جا ذکر کرده است که این همان ایران کنونی است که نشان از مقدس بودن نام کشورمان در تمامی متون دینی باستانی حکایت دارد . در کتاب یشتها استاد پورداوود آمده است شکی نیست که ایرانیان باستان خودشان را آریایی ها می نامیدند . خود واژه ائیریه ( آریا ) در معنی پارسی امروزی یعنی نجیب و شریف و نام قوم آریاست . این نژاد هم اکنون بین هند و ایران تقسیم شده اند که از شاخه نژاد هند و اروپایی است . بخشی دیگر از این اقوام کهن در آلمان , یونان و روم نیز پخش می باشند . در فرس باستان این واژه آریه نامیده شده است . اقوام هند و اروپایی شعبه وسیعی از نژاد سفید هستند که در ایران , هند و اروپا ماندگار شدند . و زبان هند و اروپایی نیز مختص آنان است . در اوستا نام ایران به عنوان مبدا اصلی آریایی نژادها معرفی شده است . حرکت آریایی ها به سوی ایران به بیش از 2000 سال پیش از میلاد مسیح باز میگردد .

ایرانشهر

سرزمینهایی که بخشی از ایئرینه وئیجه ( ایران ) است


  ائیرینه وئیجه : جزو اول این واژه همان ائیرینه است ( آریایی ) ولی جزو دوم آن وئیجه سخنهای بسیاری را در خود جای داده است . در سانسکریت واژه بیجه موجود است که به معنی تخم و نژاد می باشد . خاورشناسان بر این باورند که کل این واژه به معنی نژاد آریایی در پارسی امروزی معنی می دهد . در حقیقت به خاکهایی که نژادهای ایرانی در آن ساکن هستند ائیرئینه وئیجه گفته می شود . ایران به هیچ وجهه محدود به مرزهای کنونی ایران نمی باشد . نام ایران در اوستا و نسکهای باستانی پهلوی بسیار آمده است . در بیشتر این نوشته های کهن پس از آمدن نام ایران درود و ستایش اهورامزدا خدای یکتای ایرانیان پس از آن ذکر شده است . ایرانشهر نیز از نامهای دیگر سرزمینهای ایران است که خاورشناسان بر این باورند ماد خرد و بزرگ یا آتروپاتان ( همان آذربایجان امروزی ) و کردستانات نخستین زادگاه سرزمین ایرانشهر است . عده ای دیگر بر این باورند ایران ویچ همان آذربایجان امروزی است . این افراد با استناد بر بند دوازدهم از فصل 29 بندهش پهلوی نخستین زادگاه ایران ویچ را از آران و قفقاز و اطراف آذربایجان می دانند . عده ای دیگر شهر ایرانی خوارزم ( بین ازبکستان و ترکمنستان ) را زادگاه ایران ویچ میدانند . در وندیداد و کتیبه های خوارزم ایران ویچ را شهری بزرگ و سرد خوانده اند . به هر روی بین این دو نظریه اختلاف وجود دارد ولی چیزی که بر همگان آشکار است این است که معنی واژه ایران در پارسی امروزی یعنی خواستگاه و سرزمینهای آریایی.

ادامه نوشته

سیمرغ

 سیمرغ

 سابقه ی حضور این مرغ اساطیری در فرهنگ ایرانی به پیش از اسلام می رسد.آن چه از اوستا و آثار پهلوی بر می آید ، می توان دریافت که سیمرغ ، مرغی است فراخ بال که بر درختی درمان بخش به نام "ویسپوبیش" یا "هرویسپ تخمک" که در بردارنده ی تخمه ی همه ی گیاهان است ،آشیان دارد.در اوستا اشاره شده که این درخت در در دریای "وروکاشا" یا "فراخکرت" قرار دارد.کلمه ی سیمرغ در اوستا به صورت "مرغوسئن" آمده که جزء نخستین آن به معنای "مرغ"است و جزء دوم آن با اندکی دگرگونی در پهلوی به صورت "سین" و در فارسی دری "سی " خوانده شده است و به هیچ وجه نماینده ی عدد 30 نیست ؛ بلکه معنای آن همان کلمه "شاهین" می شود.شاید مقصود از این کلمه (سی) بیان صفت روحانیت آن مرغ بوده است.

  سیمرغ بعد از اسلام هم در حماسه های پهلوانی هم در آثار عرفانی حضور می یابد.سیمرغ در شاهنامه ی فردوسی دو چهره ی متفاوت یزدانی (در داستان زال) و اهریمنی (در هفت خوان اسفندیار ) دارد. زیرا همه ی موجودات ماوراء طبیعت نزد ثنویان (دوگانه پرستان ) دو قلوی متضاد هستند.سیمرغ اهریمنی بیشتر یک مرغ اژدها ست ، فاقد استعداد های قدسی سیمرغ یزدانی است و به دست اسفندیار در خوان پنجمش کشته می شود. ورود سیمرغ یزدانی به شاهنامه با تولد" زال" آغاز می شود."سام "پدر زال فرمان می دهد فرزندش را که با موهای سفید به دنیا آمده در صحرا رها کنند تا از بین برود.سیمرغ به سبب مهری که خدا در دلش می افکند ، زال را به آشیانه می برد و می پرورد.سرانجام وقتی سام به دنبال خوابی که دیده است به پای البرز کوه (جایگاه سیمرغ) به سراغ زال می آید ،سیمرغ بعد از وداع با زال پری از خود را به او می دهد تا به هنگام سختی از آن استفاده کند.سیمرغ دو جا در شاهنامه کمک های مهمی به زال می کند. یکی به هنگام به دنیا آمدن رستم که به علت درشت بودن تولدش با مشکل مواجه شده است و سیمرغ با چاره جویی به موقع این مشکل را بر طرف می کند. دیگری به هنگام جنگ رستم و اسفندیار است که رستم ناتوان از شکست دادن اسفندیار با روشی که سیمرغ به وی می آموزد موفق می شود اسفندیار را در نبرد مغلوب کند.سیمرغ هم چنین زخم های بدن رستم را هم مداوا می کند.

  اگرچه در شاهنامه سیمرغ به منزله ی موجودی مادی تصویر می شود ،اما صفات و خصوصیات کاملا ً فوق طبیعی دارد.ارتباط او با این جهان تنها از طریق زال است. به یکی از امشاسپندان یا ایزدان یا فرشتگان می ماند که ارتباط گهگاهشان با این جهان ، دلیل تعلق آن ها با جهان مادی نیست.سیمرغ در دیگر متون اساطیری فارسی هم چون " گرشاسب نامه " ی "اسدی توسی" چهره ای روحانی و مابعدالطبیعی ندارد.اصولا ً جز در قسمت اساطیری شاهنامه ،بعد از اسلام ما متن اساطیری به معنای حقیقی کلمه نداریم ، به همین سبب است که سیمرغ تنها با شخصیت و ظرفیت بالقوه تاویل پذیره ای اسطوره ایش که در شاهنامه ظاهر می شود ، به آثار منظوم و منثور عرفانی فارسی راه می یابد و از طریق شخصیت رمزی خود در عناصر فرهنگ اسلامی جذب می گردد.البته معلوم نیست که دقیقا ً از چه زمانی و به دست چه کسی سیمرغ صبغه ی عرفانی گرفته است.

ادامه نوشته

شیر و خورشید

شیر و خورشید و خاستگاه کیهانی باورها و نگاره‌های آن

 

 شیر و خورشید

 

 خاستگاه بسیاری از اسطوره‌ها و باورهای جوامع باستان و بازتاب آنها بر روی نگاره‌ها و آثار هنری همان مردمان، از پدیده‌ای کیهانی یا زمینی در محیط پیرامونی آنان الهام گرفته شده است. پژوهش بر روی باورها و تجلی مادی آنها نشان داده است که آنها به تمامی فرآیند خلاقیت ذهن بشر نبوده‌ و همواره حضور عاملی واقعی و ملموس در محیط زندگی انسان‌ها، تأثیری چشمگیر در پیدایش و شکل‌گیری باورهای همگانی داشته است.

  ترکیب توأمان «شیر و خورشید» در یادمان‌های نگارین و متون ادبی ایرانیان و دیگر مردمان شرق باستان به فراوانی دیده شده است. در این ترکیب، نگاره‌ای از شیر دیده می‌شود که پرتوهای خورشید، گوی خورشید، گردونه خورشید و یا خدا/ ایزد وابسته به آن بر پشت یا پهلوی او جای دارد و یا خورشید در میانه دو شیر خروشان جای گرفته است. چنین نقوشی از جمله بر اشیای مفرغین لرستان و سنگ‌نگاره‌های هخامنشی دیده می‌شوند.

  پرسش اینجاست که کدام پدیده در طبیعتِ پیرامون مردمان باستان موجب پیدایش این نگاره‌ و باورهای وابسته به آن شده است؟ نگارنده گمان می‌دهد که این نگاره نیز به مانند بسیاری از آثار هنری و اعتقادی دیگر، ردی در آسمان و سرای کیهانی داشته باشد.

  پر نورترین و بزرگ‌ترین ستاره صورت فلکی شیر/ اسد (Leo)، ستاره «قلب‌الاسد» یا «مَلَکی» (Regulus) است که گاه به نام صورت فلکی خود، «شیر» خوانده می‌شود. این ستاره درخشان و تا اندازه‌ای آبی‌ رنگ، یکی از فرخنده‌ترین و گرامی‌ترین ستاره‌ها نزد ایرانیان دانسته می‌شده و نماد پادشاهی و شاهنشاهی بشمار می‌رفته است.

ادامه نوشته

ماه آرزو برای پایندگی ایران

مردادماه

ماه آرزو برای پایندگی ایران

واهمیت آن در آیین‌ها و سالشماری‌های ایرانی

  واژه «اَمِـرِتات» در اوستا به معنای نمیرندگی و بی‌مرگی، و در اوستای نو به چهره امشاسپند بانوی نگاهبان گیاهان و خوراک‌های گیاهی در می‌آید. این واژه با تغییرات آوایی که در گذر زمان روی می‌دهد، در متون پهلوی متأخر به گونه «اَمُـرداد/ اَمُـردات» و در زبان فارسی به شکل «مرداد» تغییر می‌یابد که از ظاهر هیچکدام از آواها و نگارش‌های سه‌گانه اخیر، معنای اصلی اوستایی آن برنمی‌آید. اما با این وجود، تمامی نویسندگان متون پهلوی و ادبیات فارسی، معنای امرداد و مرداد را همچنان «بی‌مرگی/ نمردنی» دانسته‌اند.

  نگارش واژه «مرداد» به شکل «امرداد» (آنگونه که برخی بر آن اصرار می‌ورزند) در زبان و ادبیات فارسی سابقه‌ای ندارد و در شاهنامه فردوسی و دیگر آثار ادبی، تاریخی و نجومی، این نام بگونه «مرداد» نوشته شده و از آنجا که آثاری همچو شاهنامه، خود مرجع و معیار زبان فارسی است، بعید است که حق دستکاری در آنرا داشته باشیم و بخود اجازه اشتباه دانستن گفتار گزارنده شاهنامه‌ای را بدهیم که نه تنها سخنش بنیاد و داور زبان فارسی، که گستره ادبیات پهلوی نیز مرجع واژگان سروده‌های او بوده است. تغییر آوای امرتات به امرداد و مرداد محصول تطور و پیشرفت زبان است و بسیاری از واژگان دیگر، و از جمله آوا و تلفظ نام تمامی یازده ماه دیگر سال نیز دیگرگون شده است. واژه اوستایی «امرتات» خود شکل دگرگون شده آغازین هندواروپایی آن، یعنی «نْـمِـر/ نْـمُـرتو» بوده است (بنگرید به فرهنگ ریشه‌های هندواروپایی زبان فارسی، منوچهر آریان ‌پور کاشانی، تهران، 1384).

مرداد ماه
خورشید در برج شیر
بازمانده‌ای برگفته از نگاره‌ها و باورهای باستانی و نشان ملی ایران


  مردادماه، پنجمین ماه گاهشماری خورشیدی ایرانی با مبدأ اعتدال بهاری است که نام آن همراه و مترادف با نام برجی آن یعنی شیر (اسد) آمده است. از نام فارسی باستان هخامنشی این ماه اطلاعی در دست نیست اما در نسخه‌های عیلامی کتیبه‌های هخامنشی، آوای تقریبی «ثورنَـه وَخشی» بکار رفته است که البته برخی پژوهشگران آنرا «درن باجی» آوانویسی می‌کنند که تاکنون بطور قطعی معناگذاری نشده است.

  مردادماه در فرهنگ ایرانی از اهمیت فراوانی برخوردار بوده است. چرا که در دوران هخامنشیان و سدها سال پیش و پس از آن، این ماه هنگام رسیدن خورشید به برج شیر یا اسد بوده است. رویدادی که سخت گرامی دانسته می‌شد و یادمان آن در نگاره‌های فراوانی برجای مانده است.    

  امروزه نیز همزمانی ماه مرداد با بسیاری از رویدادهای تقویمی و از جمله آغاز سال در گاهشماری‌های گوناگون ایرانی جالب و توجه‌برانگیز است که به برخی از آنها اشاره کوتاهی می‌شود: دومین روز از این ماه، برابر با یکمین روز از «فردینه ماه» طبری/ تبری و آغاز سال نو در گاهشماری کهن «طبری» است که هنوز در نواحی مازندران و به ویژه بخش‌های کوهستانی آن رواج دارد. ششمین روز از مردادماه در گاهشماری سنتی ساحل‌نشینان خلیج فارس که به «تقویم صیادی» معروف است، روز «نوروز دریایی» و آغاز سال نو دانسته می‌شود. همچنین هفدهم مرداد ماه برابر با روز نخست از «نوروز ماه» گیلانی است که در گاهشماری سنتی «دیلمی» آغاز سال نو بشمار می‌رود. روز بیستم مردادماه برابر با یازدهم اوت، همزمان است با جشن آغاز سال نو در گاهشماری باستانی ارمنیان که «ناواسارد» نامیده می‌شود و به معنای «سال نو» است. آیین ناواسارد هنوز هم در میان ایرانیان ارمنی با برگزاری مسابقه‌های ورزشی و دسته‌های موسیقی که سابقه‌ای کهن دارد، برگزار شده و گرامی داشته می‌شود. 

ادامه نوشته

بیستون

بیستون

    کوه بیستون که در حدود 2793 متر از سطح دريا ارتفاع دارد و یکی از بلندترین دیواره های سنگی جهان در 30 کيلومتري شرق کرمانشاه استوار گرديده است . کوه بیستون از روزگاران باستان شناخته شده بوده است و يونانيان آنرا «بگيستان اروس » مي خواندند . اين کوه در ادوار مختلف به صورت هاي بغستان، بگستان ، بهستان ، بهستون ، بهيستون ، بگيستان و بيستون در متون تاريخ آمده است و امروز نيز به بيستون مشهور است. نام بیستون که امروز برخی به اشتباه آن را بی‌ستون (بدون ستون) تلفظ می‌کنند در فارسی باستان به صورت بَگَستانه یا بَغَستانه به معنی جایگاه خدا بوده و در تغییر و تحول زبان به صورت بهیستان و بیستون درآمده است.

    در بیستون و در ارتفاع صد متری بر روي صخره ای داريوش کتيبه مشهور خود را حک کرده است که تا سال ۱۸۳۵ کسی از راز آن آگاه نبود . بيستون در دورانهاي خيلي قديم مورد توجه و مقدس بوده است. موقعيت طبيعي بيستون که در کنار شاهراه و محل عبور و تلاقي همه راه هاي مغرب ايران قرار گرفته است و چون در دامنه اين کوه سرابهاي فراوان وجود دارد . در اعصار مختلف محل توقف کاروانها و مسافرين بوده است براي همين کسان زيادی کتيبه داريوش را ديده اند و شرحی از آن را در سفرنامه ها يا خاطراتشان گفته اند.اين کتيبه يکي از معتبرترين و مشهورترين سندهاي تاريخي جهان است . زيرا مهمترين نوشته ميخي زمان هخامنشي است . مجموعاً سطحي که اين کتيبه در برگرفته به طول ۲۰.۵۰ ( بيست متر و پنجاه سانتيمتر ) و عرض ۷.۸۰ ( هفت متر و هشتاد سانتيمتر ) مي باشد.

مطالب موجود در کتيبه داريوش :

    کوروش در خيال لشکرکشي به مصر بود که کشته شد و پسرش کمبوجيه بر تخت سلطنت نشست و براي تحقق بخشيدن به آرزوي پدر رهسپار مصر شد . اما قبل از عزيمت برادر و رقيب خود برديا را از بيم آنکه مبادا در غياب او به تخت سلطنت بنشيند ، مخفيانه کشت . او با حمله به مصر قلمرو امپراطوري خويش را گسترش داد . از شواهد چنين بر مي آيد که او بر خلاف کوروش براي عقايد ملتها و کساني که تحت سلطه اش بودند ، ارجي قائل نبود و از فرزانگي و درايت پدر بهره چنداني نبرده بود . چنانکه پس از شکست قرطاجنه ( از مستعمرات فينيقي ها ) که علت آن سر باز زدن ناويان ناوگانهاي ايران ( که همه از مردم فينيقيه بودند ) بود . کمبوجيه گذشت و سياست پدر را فراموش کرد و در برابر همه ، مصريان را ريشخند کرد با خنجرش گوساله مقدس مصريان آپبس راکه مي پرستيدند از پاي در آورد و جسدهاي موميايي شده پادشاهان را از گورها بيرون کشيد . معابد را با پليدي آلود و فرمان داد تا بتهايي را که در آنها بودند بسوزانند و اين شامل خارجيها نبود چنانکه در زمان بيماري هاي خود که شايد نوبه هاي صرعي بوده خواهر و همسر خود رکسانا را کشت. پسر خود پراک اسپيس را به تير زد و دوازده تن از بزرگان ايران را زنده بگور کرد .

    شايد بدليل جو خفقان و ايجاد حکومت مطلقه بود که ميزان نارضايتي مردم و سران کشور زياد شده بود و دشمناني که در زمان کوروش به علت اقتدار و سياستش ناچار سکوت کرده بودند اکنون با دوگانگي و ضعفي که در حکومت وجود داشت سر به شورش برداشتند . گئومات مغ که از روحانيون دربار بود و از راز کشته شدن برديا نيز اطلاع داشت فرصت را غنيمت شمرد و در غياب کمبوجيه که حدود سه سال در مصر بود ، علم اين قيامها را برافراشت . گئومات از نژاد ماد بود و کشورداري و شاهنشاهي اين نژاد بدست کوروش انقراض يافته بود . گئومات از زمان به تخت نشستن تا زمان سرکوبیش حدود ۷ ماه بر ايران حکومت راند . او ماليات سه سال را به مردم بخشيد و در دين اصلاحاتي بوجود آورد ، براي همين معابد موجود را ويران کرد .

    بر طبق کتيبه بيستون خبر شورش گئومات که به کمبوجيه رسيد . قصد بازگشت به ايران کرد ولي در بين راه خود را کشت و داريوش که از نوادگان هخامنش و همچنين از سرداران محافظ کمبوجيه بود حکومت را بدست گرفت . ده ياغي که بر کتيبه بيستون حجاري شده اند نشان دهنده ده شورش است که توسط داريوش تا يکسال و نيم – دو سال پس از شاهيش سرکوب شده اند .

شیرین وفرهاد

   میان عاشقانه‌های پارسی، حکایت دلدادگی فرهاد به شیرین، از پر کشش‌ترین و افسون کننده‌ترین داستان‌های ادبیات کهن است که به عنوان یکی از بخش‌های منظومه خسرو و شیرین نظامی گنجه‌ای (قرن ششم هجری) سروده شده است. وحشی بافقی، شاعر قرن دهم هجری نیز این داستان را دستمایه سرایش منظومه‌ای مستقل به نام "فرهاد و شیرین" کرده است.داستان ماجرای فرهاد، مهندس و استاد کاری تواناست که دل به شیرین، معشوقه خسرو می‌بندد و سرانجام در این عشق بی‌فرجام نابود می‌شود. در معرفی فرهاد چنین می‌خوانیم:

که هست اینجا مهندس مردی استاد      جوانی نام او فرزانه فرهاد

به وقت هندسه عبرت نمایی        مجسطی دان و اقلیدس گشایی

   فرهاد در این داستان چند بار از عشق شیرین دست به تیشه می‌برد و مشغول سنگ‌تراشی می‌شود. بار اول زمانی است که شیرین از فرهاد می‌خواهد جویی حفر کند که شیر گوسفندان در آن تا جایگاه او روان شود. بار دیگر زمانی است که فرهاد در دل کوه راهی جدید باز می‌کند. محل این کوه در داستان بیستون ذکر شده است.خسرو پادشاه ساسانی، فرهاد را به مناظره و سوال و جواب از عشق شیرین فرا می‌خواند اما در پایان از حاضر جوابی او در شگفت می‌ماند. آنگاه از او می‌خواهد برای آسان کردن رفت و آمد پادشاه، در دل کوه راهی بکند:

که ما را هست کوهی بر گذرگاه       که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید       چنانک آمد شد ما را بشاید

  فرهاد آن را به این شرط می‌پذیرد که در ازایش خسرو از عشق شیرین درگذرد. سپس فرهاد نشان آن کوه را از خسرو می‌پرسد:

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل      نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش       که خواند هر کس اکنون بیستونش

...

بر آن کوه کمر کش رفت چون باد        کمر دربست و زخم تیغه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگه داشت          بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ      چنان برزد که مانی نقش ارژنگ

   در یکی دیگر از صحنه های داستان نیز شیرین برای جویا شدن از احوال کوه‌کن، عزم رفتن به بیستون می‌کند:

به خنده گفت با یاران دل‌افروز    علم بر بیستون خواهم زد امروز

ببینم کاهنین بازوی فرهاد     چگونه سنگ می‌برد به پولاد

ادامه نوشته

روزهای هفته در ایران باستان

  منظومه شمسی

  كاربرد هفته و روزهای هفت‌گانه آن اهمیت فراوانی در نظام‌های گاهشماری (خورشیدی یا مهی) دارد. با اینكه گاهشماری‌های گوناگون جهان در بسیاری از جزئیات محاسباتی و دیگر ویژگی‌ها با یكدیگر متفاوت هستند؛ اما شیوه روزشماری بر مبنای هفت روز هفته در همه آنها یكسان است. می‌دانیم كه شمار روزهای ماه و سال در گاهشماری‌های گوناگون و حتی در هر گاهشماری خاص، با یكدیگر یكسان نیستند و گاه در طول تاریخ و برای اصلاح آن، تغییراتی در شمار آنها داده شده است. همچنین ممكن است كه شمار روزها در سال‌های كبیسه دچار افزودگی‌هایی شوند. اما اهمیت دیگر روزشماری بر مبنای روزهای هفته در این است كه هیچگاه و به هیچ علتی، ترتیب و توالی روزها و تعداد آن تغییر نمی‌كند و پیوستگی روزهای آن تابع نظام‌های گاهشماری نیستند. به عبارت دیگر «هفته‌شماری» خود به تنهایی و بدون ارتباط با هر گاهشماری دیگری، یك نظام ساده، دقیق و فراگیر در محاسبه‌های تقویمی در سراسر جهان دانسته می‌شود. این ویژگی ممتاز، اهمیت فراوانی در تطبیق مناسبت‌های تاریخی و درك میزان درستی یا نادرستی داده‌های تاریخی دارد. تنها تفاوت موجود در هفته‌شماری‌، روز تعطیل قراردادی آن است كه از روز آدینه تا روز دوشنبه در میان ادیان و فرهنگ‌های گوناگون، متغیر است.

  امروزه بسیاری بر این گمانند كه در ایران باستان و نیز در گاهشماری‌های ایرانی از واحد هفته استفاده نمی‌شده و در نتیجه نام‌هایی نیز برای روزهای هفته در فرهنگ ایران وجود نداشته است. این باور بسیار فراگیر و گسترده است. البته چنین گمانی دلایلی نیز دارد و آن اینكه در هیچ یك از متون كهن شناخته‌شده ایرانی نامی از هفته و روزهای آن در دوران باستان برده نشده است. همچنین این را نیز می‌دانیم كه گاهشماری عصر ساسانی بدون هفته‌شماری بوده و روزهای هر ماه، صرفاً با نام ویژه همان روز شناخته می‌شده است. تا اینجا می‌توانیم چنین بپنداریم كه در گاهشماری رسمی و دولتی ساسانی، از روزهای هفته بهره‌گیری نمی‌شده است؛ اما نمی‌توانیم این گمان را به همه دوره‌های تاریخ ایران، همه تقویم‌ها و همه اقوام و ادیان تعمیم دهیم.

  از سوی دیگر از دخل‌ و تصرف‌های فراوان ساسانیان و به ویژه موبدان درباری آن دوره در تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین آگاهی داریم و می‌توانیم چنین احتمال دهیم كه كنار نهادن هفته‌شماری از تقویم‌ها نیز دستاورد چنین تحریف‌هایی باشد. برای اثبات چنین گمانی، منابع و اسناد فراوانی در دست نیست. به ویژه كه متون پهلوی و نیز تاریخ‌نامه‌های سده‌های میانه در این زمینه سكوت كرده‌اند. چرا كه متون پهلوی معمولاً بازگوكننده دیدگاه رسمی دین و دولت ساسانی بوده و بر تاریخ‌نامه‌های سده‌های میانه تأثیری فراوان نهاده‌اند.

منظومه شمسی 

  اما دلایلی مستندی بر رد این موضوع که در ایران باستان و نیز در گاهشماری‌های ایرانی از واحد هفته استفاده نمی شده، هست که از آن جمله اینكه شمار هفت‌گانه روزهای هفته، در زمان‌های بسیار دور، از اهله‌ هفت روزه ماه برگرفته شده و از آنجا كه گاهشماری مهی (قمری) ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین شكل گاهشماری است و تشخیص اهله‌های ماه، آسان‌ترین و سریع‌ترین شیوه درك گذر زمان است؛ بی‌گمان جوامع بشری از گذشته‌های دور و بدون آموختن از یكدیگر، به آن پی برده و از آن بهره گرفته‌اند.

  دوم اینكه در شاهنامه فردوسی بیشتر از یكصد و بیست بار واژه هفته و دو بار واژه چارشنبه بكار رفته است: «سـتاره شُـمَـر گفـت بـهرام را/ كـه در چـارشـنبه مـزن كـام را» (از داستان نبرد بهرام چوبین با پرموده پسر ساوه شاه). از آنجا كه شاهنامه فردوسی را ترجمان وفادار داستان‌ها و بازگویه‌های دوران باستان می‌دانند، بعید است كه حکیم بدون اینكه چنین مفهومی در متون مبنا بكار رفته باشد، تا این اندازه از آن بهره برگیرد.

  سوم اینكه در بررسی‌های تقویم آفتابی نقش‌رستم (كعبه زرتشت) به سازوكار تعبیه‌شده برای تشخیص چهار هفته شهریور ماه (آخرین ماهِ سال هخامنشی) پی برده شده كه جزئیات آن در كتاب «بناهای تقویمی و نجومی ایران» باز آمده است.

  چهارم اینكه متون مانوی، كاربرد فراگیر و گسترده روزهای هفته را تأیید می‌كنند. در نوشتارهای مانوی یافت‌شده در «تورفان» و نیز در «موگ‌تاگ» از روزهای یكشنبه و دوشنبه با نام‌های «مهر روز/ خور روز» و «ماه ‌روز» یاد شده و این دو، روزهای روزه‌داری مانوی دانسته شده است. البته در متون مانوی، همراه با روزهای هفته، از نام‌های سی‌گانه برای روزهای ماه نیز استفاده می‌شده است و همچنین می‌دانیم كه روز دوشنبه، روز مقدس و تعطیل مانویان بوده است.

  پنجم اینكه متون و منابع كهن چینی نیز كاربرد هفته در ایران باستان و حتی نام روزهای آن را گزارش كرده‌اند. در یك متن نجومی كهن بودایی كه در سال 759 میلادی از سانسكریت به چینی ترجمه شده و «یانگ چینگ فنگ» در سال 764 میلادی حاشیه‌ای بر آن بازنوشته است؛ از نام روزهای هفته در زبان چینی و معادل آنها با روزهای هفته در فارسی میانه و سغدی یاد كرده است. در این متن، نام ایرانی روزهای هفته كه از یكشنبه آغاز می‌شوند، بدینگونه بازگو شده است: یوشمبت (روز تعطیل)، دوشمبت، سه‌شمبت، چرشمبت، پنج‌شمبت، شش‌شمبت، شمبت.

  در همان متن، معادل سغدی (در ورارودان/ آسیای میانه) این نام‌ها بدینگونه با مبدأ یكشنبه باز آمده است: مهر روز (Sunday)، ماه ‌روز(Monday)، بهرام روز(Tuesday)، تیر روز(Wednesday)، اورمزد روز(Thursday)، ناهید روز(Friday) و كیوان روز(Saturday). همانگونه كه دیده می‌شود این نام‌ها از نام هفت اختر سیار آسمان، یعنی خورشید و ماه و پنج ستاره روان (سیاره) شناخته‌شده آن زمان برگرفته شده است.با توجه به شواهدی كه بطور خلاصه گفته آمد، به نظر می‌رسد كه روزهای هفته، همراه با نام‌هایی ویژه، در گاهشماری‌های ایران باستان كاربرد داشته و حتی تعطیلی روز یكشنبه در تقویم میلادی از روز تعطیل ایرانی، یعنی یكشنبه برگرفته شده است و حتی نام روزها که همان نام ستارگان و سیارگان منظومه شمسی است به لاتین ترجمه شده و استفاده شده است.اما در دوره ساسانی و همراه با دیگر تحریف‌های بی‌شمار آنان از آیین و فرهنگ ایران باستان، روزهای هفته‌ را نیز از گاهشماری خود حذف می‌كنند و تنها نام روزهای ماه را بكار می‌گیرند. آنان به احتمال برای جبران این كمبود از روزهای سه‌گانه منسوب به «دی» (روزهای هشتم، پانزدهم و بیست‌و‌سوم هر ماه) همراه با «اورمزد روز» (روز یكم هر ماه) بجای روزهای تعطیل استفاده می‌كرده‌اند. این نكته نیز لازم به یاد‌آوری است كه نام‌های سی‌گانه روزهای ماه در همه تقویم‌های ایرانی بكار رفته و خاص تقویم ساسانی نیست.

ماخذ: پژوهش های ایرانی

امشاسپندان

  همه اطلاع داریم آیین اشو زرتشت بر پایه سه اصل اندیشه نیک،گفتار نیک و کردار نیک استوار است و آن اشو راه نجات هر دو جهان و رسیدن به هدف نهایی یعنی اهورمزدا را پیروی از این سه اصل قرار داده است.ولی آن اشو تنها به این سه هدف اصل اکتفا نکرده است و راه عملی دیگر نیز برای پیروی از این سه اصل قرار داده که به هفت امشاسپند معروف و مصطلح است.

   در آیین زرتشتیان بعد از ذات هستی بخش یکتا که منزه از جای و سوی و مکان است مقامات عالی روحانی را به هفت طبقه یا امشاسپند تقسیم نموده اند.امشاسپند مرکب از سه بخش است.نخست حرف "الف" که حرف نفی یعنی بدون و "مشا" به معنی مرگ و "سپند" به معنی پاک است.که معنی مرکب لفظ امشاسپند،چنین خواهد شد پاک بی مرگ و امشاسپندان یعنی پاکان بی مرگ.

  با توسعه و پیشرفت قدرت ایران در آن زمان این اصول به گوش ملل و مردمان بسیار دور رسید و هر ملتی به سهم خود این عقیده را از زرتشتیان فرا گرفتند و به ذوق و سلیقه ملی مذهبی خود به انواع گوناگون تعبیر کردند.دانشمندان روم باستان این هفت مرحله را هفت راه عشق خواندند و صوفیان ایرانی آن را هفت وادی عشق و هفت شهر عشق نامیدند.

  مقصود از هفت خان رستم نیز همین است.خوان از "اخو" در پهلوی ، "اهو" در اوستا آمده و به معنی منزل و مرحله است.حتی بعدا در تعداد امشاسپندان اختلاف روی داد و بعضی به دلیل اینکه امشاسپندان جنبه شخصیت گرفتند اهورامزدا را ناچارا ار آن جدا ساختند و امروزه بعضی ها معتقدند که تعداد امشاسپندان را شش باید گفت.

یکتا پرستی اهورا مزدا

اهورامزدا

۱. اولین مرحله شناسایی هورمزد است یعنی بر عموم زرتشتیان واجب است که هورمزد را به یکتایی بشناسند و برای او شریک قائل نشوند و او را "هروسپ توان" یعنی توانای کل،"هروسپ آگاه" یعنی دانای کل و "هروسپ خدا" یعنی مالک کل بدانند و معتقد باشند که زندگی و مرگ همه در دست اوست و به قول اوستا "اوست افزا و ناشا" یعنی افزاینده و کاهنده.

بهمن ـ نیک اندیشی

بهمن

۲. وهومنه (Vohumanah) یا به به اصطلاح کنونی میان زرتشتیان بهمن یا وهمن که مرکب از دو بخش است.نخست "وهو" به معنی نیک و "من" به معنی ضمیر و وجدان و به عبارت دیگر وجدان نیک و خرد کامل.غرض از تحصیل رضایت آن امشاسپند تهذیب و صحت و سلامتی وجدان و ضمیر است که انسان را از هر گونه ذلت و نکبت و مرتبه نشیب رهانیده و به درجات عالی رهبری نموده و رستگاری خواهد بخشید.

ادامه نوشته

آرش کمانگیر

آرش کمانگیر

  همیشه به دنبال فرصتی بودم که مطلبی حتی خیلی کوچک درباره آرش کمانگیر بنویسم.امروز اتفاقی روی یکی از سایتها لینکی با نام "شعر آرش کمانگیر با صدای سیاوش کسرایی" را دیدم،فرصت را غنیمت دانسته و با نوشتن مطلب کوتاهی درباره این اسطوره ایرانی مقداری از دین خود را به ایران عزیز ادا کردم.

آرش کمانگیر

  در زمان پادشاهي منوچهر پيشدادي، در جنگي با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح مي‌دهد و تورانيان پيشنهاد آشتي را مي‌پذيرند و قرار بر اين مي‌گذارند که کمانداري ايراني برفراز البرزکوه تيري بياندازد که تير به هر کجا نشست آنجا مرز ايران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب اين کار مي‌شود. به فراز دماوند مي‌رود و تير را پرتاب مي‌کند. تير از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون يا آمودريا بر درخت گردويي فرود مي آيد. و آنجا مرز ايران و توران مي‌شود.پس از اين تيراندازي آرش از خستگي مي‌ميرد. آرش هستي‌اش را بر پاي تير مي‌ريزد؛ پيکرش پاره پاره شده و در خاک ايران پخش مي‌شود و جانش در تير دميده مي‌شود. مطابق با برخي روايت ها اسفندارمذ تير و کماني را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلي دور مي رود ولي هر کسي که از آن استفاده کند، خواهد مرد. با اين وجود آرش براي فداکاري حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.بسياري آرش را از نمونه‌هاي بي‌همتا در اسطوره‌هاي‌ جهان دانسته‌اند؛ وي نماد جانفشاني در راه ميهن است. 

  اسطوره آرش کمانگير از داستان‌هایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولي داستان آرش در شاهنامه نيامده است.در کتاب‌هاي پهلوی و نيز در کتاب‌های تاريخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شده‌ است. ابوريحان بيرونی، در کتاب خود به نام «آثارالباقيه» به هنگام توصيف «جشن تيرگان»، داستان آرش را بازگو می‌کند و ريشه اين جشن را از روز حماسه آفرينی آرش می‌داند. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنايش را نيز کسانی معناهايی کرده‌اند: از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نيرومند» و «خداوند تير شتابان». در اوستا بهترين تيرانداز ارخش ناميده شده است که گمان بر اين است که همان آرش باشد. بعضی معنی آرش را درخشان دانسته‌اند.

آرش کمانگیر 

ادامه نوشته

چوگان

تاریخچه چوگان

  آغاز و سر منشا پیدایش چوگان به عهد باستان تعلق دارد،طبق اسناد تاریخی این ورزش از ۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تاکنون دارای قدمت می باشد.بر اساس تحقیقات و مطالعات انجام شده،مهد و زادگاه این ورزش ایران باستان می باشد و نام چوگان نیز از آن دوران به یادگار مانده است.گواهانی در دست است که چوگان را کهن ترین بازی ورزشی جهان می شناسد زیرا بر دست نوشته ای که زمان آن نزدیک به ۶۰۰ سال قبل از میلاد است بازی چوگان میان ایرانیان و تورانیان گزارش شده است.

 

چوگان

 

  این بازی پر جنب و جوش که نیمی اسب و نیمی سواره به جایش می آورند در نوشته های ایرانی از کارنامه اردشیر بابکان گرفته تا ترانه های مردمی و سروده های ستارگان آسمان شعر ایران بسیار آمده و چنان جایی در زندگی مردم داشته که گوینده و سراینده ای نیست که از گوی و چوگان و میدان و گوی ربودن سخن سرایی نکرده باشد.برای نخستین بار در کارنامه اردشیر بابکان از چوگان نام برده شده و پس از آن تقریبا هیچ یک از شاعران و نویسندگان قدیم ایرانی را نمی توان یافت که به ترتیبی سخن از چوگان به میان نیاورده باشد.افسوس که این نوشته ها شیوه بازی چوگان را به روشنی بازگو نکرده است.

  چوگان این تنها ورزش همیشه ایرانی در سده های آغازین گاه شمار مسیحی از خاور به چین و ژاپن رفت و از باختر به آسیای کوچک و یونان و پس از آنکه هندوستان از ایران جدا شد در زمان فرمانروایی مغول ها بر آن کشور دوباره همـه فرآورده های فرهنگی ایران و از آن میان چوگان در آنجا گسترش یافت و رونق گرفت.در آغاز سده نوزدهم که ناشایستگی شاهان ایران ، کشور و همة دارایی های آن را به باد می داد و فرهنگ را به نابودی می کشید این بازی نیز در زاد بوم خود به فراموشی سپرده شد ولی پویایی سرشتی آن چون سمندر از خاکسترش باز زایاند.

  انگلیسی هایی که بر هندوستان چیره شده بودند در آنجا پس از آشنایی با چوگان چنان شیفته اش شدند که به فرا گرفتن آن پرداختند و در سال ١٨٦٢ با گشایش باشگاه چوگان کلکته این بازی به سراسر هند گسترش یافته و انگلیسی ها و هندیها آن را بازی می کردند.پیوند نزدیک میان انگلستان و هندوستان چوگان را به اروپا کشاند و در سال ١٨٧١ نخستین بازی چوگان در انگلستان انجام گرفت . در پی این رویداد بود که چوگان به زودی  در آمریکای شمالی و جنوبی گسترش یافت ولی هندوستان همچنان کانون جهانی این بازی بود.

  در سال ١٨٨٠ بازی های جهانی به نام جام وست چستر آغاز شد که ٩ دوره از آن برگزار گردید و در همین اوان در چهار دوره از بازیهای المپیک تابستانی نیز بازی چوگان انجام شد و هم اینک انجام آن در بازیهای آینده المپیک پیشنهاد شده و در دست بررسی است.سراسر این زمان دراز چوگان در میهن خود آسیبهای بیشتری می دید تا آنجا که پس از ناصرالدین شاه تا آغاز دهه ١٣٥٠ که جنبش برای نو کردن همه رشته های سوارکاری سر می گیرد دیگر نامی از آن برده نمی شود.در این میان یکی از مشکلات چوگان قد نسبتا بلند اسبهای موجود بود که آرژانتینی ها با پرورش دادن پونی هایی با ارتفاع مناسب این معزل را مرتفع کرده و به تدریج خود نیز به عنوان یکی از مدعیان این رشته در آمدند.  

ادامه نوشته

آتش نیایش

  

آتش 

 

  بايد بياد داشته باشيم كه آتش يكي از چهار آخشيج و يا عناصر چهارگانه هستي است و در ميان آن چهار ؛ گرامي ترين آنها است،مي دانيم كه هستي زميني ما بسته به خورشيد است و خورشيد چيزي نيست بجز يك كوره بزرگ آتش و سه آخشيج ديگر يعني آب و هوا و خاك،هر سه پديد آمده از همان آتش خورشيدند . پرتو خورشيد سرچشمه گرما،فروغ،خوراكيها،سوخت و توانمندي همه جانداران است ،خورشيد درگردش روزانه خود در آسمان به رشد گياهان ياري مي رساند،زمين را گرم مي كند در پديد آوردن باد ها دست دارد و بسيار كارهاي ديگري انجام مي دهد كه همه آنها براي هستي اين جهاني ما از ارزش بسيار والايي برخوردارند ؛ از اينرو خورشيد بن مايه و بن پايه هستي زميني ما شمرده مي شود.

  رويهمرفته مي توان گفت كه گوهر آتش و گوهرزندگي از هم جدا نيستند ؛ هرجا كه آتش هست زندگي هست و آنجا كه آتش نيست نازندگي است .در اوستا بجز يسنا هات 62 بخش ويژه اي بنام آتش نيامده است و آتش نيايشي كه؛ امروزه زرتشتيان در نمازها هاي روزانه خود مي خوانند؛بر گرفته از همين يسنا هات 62 است ؛ در بخشي از اين سرود ؛ آتش با فروزه و بسيار سزاوار ستايش ناميده شده است . ايرانيان رويهمرفته به پنج گونه آتش باور داشتند ؛ در يسنا 17 از پنج گونه آتش نام برده مي شود و به هر يك جداگانه درود فرستاده شده است و ترتيب آنها چنين است :

Berezisavangha 1  آذر برزي سونگهه

Vohu Fryana 2  آذر وهوفريان

Urvazishta 3  آذر اوروازيشت

Vazishta 4  آذر وازيشت

Spenishta 5  آذر سپنيشت

  در گزارش (تفسير) پهلوي سرشت يا ويژگي هر يك از اين آتشهاي پنج گانه بترتيب زيرآمده است :نخست آتش برزي سونگهه ؛ و آن آتش بسيار سودمندي است كه سر چشمه آن در آسمان دانسته شده و آتش آتشكده ها پرتويي از فروغ آن به شمار مي آيد .دوم آذر وهوفريان ؛ و آن آتش سرشتي يا غريزي است كه در كالبد آدمي و جانور فروزان است ؛ همه ي جنبش و جهش زندگي مردمان و جانوران بر خاسته از اين آتش است .سوم آذر اوروازيشت ؛ و آن آتش سزاوار ستايشي است كه در گياهان و چوبها و رستنيها است ؛ رويش و بالش همه ي گياهان و درختان و رستنيها از اوست . چهارم آذر وازيشت ؛ آتش آسماني است همان آذرخش جهنده اي كه از گرز ايزد تشتر ؛ ايزد باران شراره كشيده و ديو خشكي را هلاك نمود . پنجم آذر سپنيشت ؛ و آن آتشي است بسيار سزاوار ستايش كه در سراي درخشان مينو ؛ و در پيشگاه مزدا اهورا جاودانه مي سوزد . در اينجا ؛ يعني در گزارش پهلوي ؛ نخستين آتش و پنجمين آتش كما بيش همانند يكديگرند ؛ اما در فرگرد هفدهم از كتاب بندهش كه بگونه ي ويژه از آتش سخن به ميان آمده است ؛ آتش ( برزي سونگهه ) آتشي است كه در سراي درخشان مينو درپيشگاه اهوره مزدا فروزان است و (آذر سپنيشت ) آتشي است كه در روي زمين بكارمي برند وآتش آتشگاهها از اين آتش دانسته شده است .

  در اوستا امشا سپند اشا و هيشتا ؛ در پيوند با آتش شناخته شده وبزرگترين خويشكاري او پرستاري از آتش است بر پايه همين پيوند است كه زرتشتيان در روز سوم ارديبهشت ماه كه جشن ارديبهشتگان است به آتشكده ها مي روند و نياز بجاي مي آورند . در اينجا بايد به دو جشن بزرگ ايراني در پيوند با آتش اشاره كنم ؛ يكي جشن بسيار فرخنده و شادي بخش چهارشنبه سوري كه تازيان از آغاز يورش خود به ايران تا كنون در بر اندازي آن كوشيدند واما پايداري ايرانيان در پاسداري از ارزشهاي فرهنگي خود آنان را نا كام گذاشت ؛ و دوم جشن سده ؛ كه در روز دهم بهمن ماه هر سال برگزار مي شود ؛ اين جشن از زماني آغاز شد كه آدمي شيوه افروختن آتش را فرا گرفت . داستان شيرين اين رخداد شادي بخش چنين است كه هوشنگ پيشدادي روزي بهمراه تني چند از ياران بكوه ميروند ؛ در ميانه ي راه جنبنده اي دراز وسيه رنگ و تيره تن وتيز تازي در برابرشان نمايان مي شود ؛ هوشنگ پا پيش مي گذارد و سنگي بسوي مار پرتاب مي كند ؛ سنگ به سنگ ديگري بر مي خورد و از بر خورداين دو سنگ فروغي پديدار مي گردد كه هوشنگ آنرا فروغ ايزدي مي نامد.

ادامه نوشته

فردوسی

"حماسه سرایی که افسانه شد"
 
فردوسی
 
به نام خداوند جان و خرد     کز اين برتر انديشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند راي     خداوند روزي ده و رهنماي

  سخن گفتن از فردوسي و شاهنامه، سخن گفتن از سند لياقت زبان پارسي است و هم تاجي از فرهنگ غني به سر ايران زمين،که همچون موجي خروشان از وراي برگ برگ خاطرات و انديشه‌هاي متعالي مردمان اين مرزوبوم برخاسته و برساحل آن فرود آمده است.

  داستان‌هاي شاهنامه که يکي پس از ديگري حماسه و اسطوره پارسي زبانان جهان است و نبرد جاويدان نيکي و بدي را به صحنه مي آورد. در بستر اين داستان هاست که هفت خوان سخت و طاقت فرسا به نمايش در مي‌آيد و رستم دستان همچون بسياري دفعات ديگر منجي ايرانيان مي‌شود تا آنان را از چنگال پليدي نجات دهد ، در اين راه حتي در فراق فرزند دلير خويش جامه دريده و فغان سر مي‌دهد و با تمام دلاوريش در پايان به دست نابرادري‌ها و ناجوانمردي‌ها در انتهاي چاه تزوير و ريا گرفتار مي‌شود و به همراه يار ديرينه‌اش ، رخش گرفتار خوان هشتم مي‌‌شود

  داستان‌هاي موجود در شاهنامه با زباني ساده و آکنده از عشق به ميهن است و سراسر آن پايمردي و استقامت ايرانيان را به نمايش مي گذارد.بدين سو مي‌توان شاهنامه را سند پايداري و مردانگي فرزندان ايران زمين نيز ناميد، سندي که اسطوره‌هاي بي‌مانندي چون کيومرث، هوشنگ، جمشيد، ضحاک و فريدون و دست آخر زال و اسفنديار و در راس همه آنها رستم را براي هميشه تاريخ ثبت و ضبط مي‌کند.

  بيست و پنجم ارديبهشت سالروز بزرگداشت حکيم ابوالقاسم فردوسي است ، شاعري توانا و بدون اغراق بي‌منتهي شاعري که همانندي ندارد. شاعري که در تمام عمر خود لحظه‌اي زيربار فرمان شاهان و حکومت گران عصر خود نرفت . فرزانه اي که نه تنها ايرانيان بلکه تمام پارسي زبانان جهان اعم از تاجيک‌ها، افغان‌ها ، ازبک‌ها و ... همه و همه او را مي‌ستايند و به داشتن او افتخار مي‌کنند.شاعري که زندگي را در تجسم ايران و ايراني بودن مي‌ديد و آرزوي او مانايي ايران و سرافرازي ايرانيان بود:
 
دريغ است ايران که ويران شود      کنام پلنگان و شيران شود

همه جاي سختي و جاي بلاست     نشستنگه تيز چنگ اژدهاست

کنون چاره اي بايد انداختن      دل خويش از رنج پرداختن

کسي کز پلنگان بخور دست شير        از اين رنج ما را بود دستگير

چنين داد پاسخ که من با سپاه       ميان بسته ام جنگ را کينه خواه

چويابم زکاووس کي آگهي      کنم شهر ايران زترکان تهي

چون ايران نباشد تن من مباد     بدين بوم و برزنده يک تن مباد

همه سر به سرتن به کشتن دهيم     از آن به که کشور به دشمن دهيم
 

فره وهر

فروهر

  امسال برای سفر نوروز استان یزد و کرمان را انتخاب کردم.طبق معمول همیشه به یزد که رسیدم اولین کاری که کردم سریع رفتم آتشکده یزد،به دلیل اینکه تعداد همراهان زیاد بود و خیلی هم شلوغ بود مدتی توی حیاط آتشکده منتظر شدیم.در این بین به دلیل شلوغی و رفت و آمد افراد از نزدیک یکدیگر بی اراده متوجه حرفهای مردم می شدم.با اینکه اول خوشحال بودم که آتشکده را اینقدر شلوغ می دیدم ولی این خوشحالی مدت زیادی ادامه پیدا نکرد چون اول فکر کردم مردم دارن به تمدن گذشته خودشان علاقه مند میشن اما متوجه شدم از بین افرادی که وارد میشوند درصد خیلی خیلی کمی از آنها از  ساده ترین مفاهیم ایران باستان کوچکترین اطلاعی دارند.حتی در مورد مطالب مهم و معروف و مشهوری همچون نگاره فره وهر که در بین مردم عمومیت بیشتری دارد مواردی مانند نماد کوروش ، نماد اهورامزدا ، نشان و پرچم ایرانیان باستان را شنیدم بر آن شدم مقاله ای در مورد این نگاره زیبا و پر معنا بنویسم.

فره وهر (FRAVAHR)

  نیاکان خردمند و فرهیخته ما از چند هزار سال پیش چنین دریافته بودند که در تن انسان زنده پنج نیرو یا گوهر بهم پیوسته و درهم آهیخته اند و پویندگی و بالندگی انسان از کوشش و جوشش آنهاست.این پنج نیرو بنا به نوشته های اوستا(برای نمونه در یسنا،هات ۲۶،بند ۴و۶)چنین اند:جان،وجدان،درک،روان و فره وهر.

  روان،سرچشمه و علت همه رفتارهای انسان است و بنا به قانون راستی-که هنجار هستی است-بازتاب اندیشه و گفتار و کردار انسان،از طریق وجدان به روان باز می گردد. به بیان دیگر روان انسان با گرایش به نیکی یا بدی،موجب شادی یا پریشانی وجدان می شود و وجدان که همواره با روان همراه و هم پیوند است بر خوشی یا ناخوشی روان اثر می گذارد و بدین گونه روان انسان،بهشت(بهترین حالت) یا دوزخ(بدترین حالت) را برای خود می آفریند.

  "کسی که به راستی گراید،به روشنایی و شادمانی خواهدرسید و کسی که به دروغ گراید،تیرگی بلند دیرپا همراه با آه و افسوس بهره اش خواهد شدبه راستی او را رفتارش و وجدانش به چنین سرانجامی می کشاند"   (گاثاها ، یسنای ۳۱ ، بند ۲۰ )

  فره وهر از نظر واژگانی از دو واژه ساده فر (FRA) پیش و فرا که هنوز در واژه هایی مانند فردا،فرجام و فرا زنده است و وهر(VAHR) به معنی برنده، تشکیل شده است و معنی ترکیبی آن "پیش بر" و "فرا برنده" می شود.فره وهر برترین و عالیترین گوهر وجود انسان است.این همان پرتوی از فروغ بیکران ذات اهورامزدا است که در وجود همه آفریده ها - از جمله انسان - به ودیعه نهاده شده است.

  این همان گوهری است که چون از سرچشمه نور و گرمای نامحدود نیکی،پاکی،مهربانی ،رسایی،جاودانگی و در یک کلام از "راستی" آمده است می کوشد که روان انسان را به ویژگی ها،راهبری نماید.این همان گوهری است که روان را از گرایش به کژی ها،کاستی ها،نارسایی ها و ار آنچه که در مفهوم "دروغ" می گنجد باز می دارد تا روان به تدریج از بدی ها پالوده گردد و شایستگی دریافت حقیقت هستی را بدست آورد.

ادامه نوشته

کوروش کبیر

خیال‌پردازی و داستان‌سرایی درباره

کورش بزرگ

کوروش کبیر

  کشورها و اقوامی که دارای تاریخی نوپا و هویتی نوپدید بوده و پیشینه فرهنگی و ادبی چندانی ندارند، معمولاً برای جبران این کمبود در برابر فرهنگ‌ها و تمدن‌های دیرپا و کهنسال و پر بار، به تاریخ‌سازی و جعل اسناد و مصادره دارایی دیگران به نفع خود می‌پردازند. نمونه‌های چنین کوشش‌هایی به فراوانی در میان کشورهایی که در حدود یک سده اخیر بر روی نقشه‌های جغرافیایی پیدا شده‌اند، دیده می‌شود.

  اما در این میان، مردمان سرزمین‌هایی که تاریخ فرهنگ و تمدن آنان سر به هزاره‌هایی می‌زند که از فرط دیرینگی و کهنسالی در مه و ابهام فرو رفته و بر بسیاری از تمدن‌های جهان تأثیر نهاده‌اند، نیازی به چنین تاریخ‌سازی‌ها ندارند.پیدایش و شکل‌گیری فرهنگ و تمدن مردمان سرزمینی که امروزه بزرگترین بخش آنرا «ایران» می‌نامیم و پهنه فرهنگی آن از «قونیه» تا «کاشغر» و «فرغانه» گستردگی داشته است، به هزاره‌هایی سر بر می‌زند که «میاندورود» و دلتای «نیل» در زیر آب‌های دریاها فرو خفته بودند.به روزگارانی که فرمانروایان مهاجم آشور با افتخار از کشتار مردم و تخریب نیایشگاه‌ها و سوزاندن جوانان ایران‌زمین کتیبه می‌نگاشتند، همتای ایرانی‌ آنان فرمان آزادی اسیران، بازسازی نیایشگاه‌ها، احترام به ادیان و خدایان مردم را امضا می‌کند.

  به روزگارانی که هر سپاه مهاجم در اندیشه تحمیل دین و خدای خود به مردمان فروکوفته است، آن مرد بزرگ ایران‌زمین فرمان می‌دهد که «همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند».فرهنگ و باورهای ایرانی، بدون هیچگونه دستور دینی، آکنده بوده است از کهن‌ترین فرمان‌ها برای حقوق بشر، برای پاسداشت محیط زیست، برای خوشنودی جانوران، برای مراجعه به رای مردم و برای زندگانی توأم با آرامی و خوشبختی.

  هویت فرهنگی و تاریخی ایرانی، نیازی به «ساختن» ندارد؛ بلکه نیازمند «شناختن» است. شناختی که ما بسیار از آن دور مانده‌ایم و برای جبران دوری و بی‌اطلاعی خود، به خیال‌پردازی و دستکاری در اسناد و واقعیت‌های تاریخی روی آورده‌ایم. نیاکان ما بدون تحقیر اقوام و فرهنگ‌های دیگر، برای پیشرفت در دانش و فن‌آوری و دستیابی به جامعه‌ای آرمانی کوشیده‌اند؛ اما فرزندان امروز آنان علیرغم اینکه خود را شیفته و دلباخته پاسداشت دستاوردهای آنان معرفی می‌نمایند، عملاّ نه تنها کوششی شایسته برای شناخت و بهره‌گیری از تجربه آنان و کوششی مضاعف برای پیشبرد بیشتر آرمان آنان به خرج نمی‌دهند، بلکه می‌کوشند تا کوتاهی‌های خود را با داستان‌سازی‌های نادرست جبران کنند و با تحقیر دیگران خود را بزرگ بشمارند. شیوه‌هایی که آشکارا در تضاد با آموزه‌های نیاکان و فرهنگ ملی است.

  امروزه واقعیت‌های تاریخی فرهنگ ایران به دست کسان گوناگونی تحریف و تباه می‌شود. گروهی از اینان، آشکارا و از روی‌ بدخواهی و به قصد بزرگ داشتن و تبلیغ هر آن مرام و مکتبی که صلاح و منفعت خود را در آن می‌بینند، با ناراستی به عناد و تحریف روی می‌آورند. اهداف و روش‌های این گروه آشکارتر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد.اما از سوی دیگر، واقعیت‌های تاریخی ایران به دست کسان دیگری نیز جعل و دستکاری می‌شود که اتفاقاّ از دوستداران و دلسوزان فرهنگ ایران هستند و گمان می‌کنند که داده‌های تاریخی به خودی‌خود جالب و مفید نیستند، بلکه هنگامی زیبا و باشکوه می‌شوند که به دلخواه شخصی و موافق با نیازهای روزمره (و احیاناّ سیاسی) آرایش داده شوند و به شکل دلخواه خود در آیند.

  برخی از این گروه، به درستی در برابر تخریب آثار باستانی بسیار حساس و نگران هستند؛ اما در برابر تخریب تاریخ و واقعیت‌های فرهنگی نه تنها حساسیت و نگرانی‌ای ندارند که حتی خود به آن دامن می‌زنند و پیشتاز آن نیز می‌شوند.در اینجا به چند نمونه از اینگونه جعل و تحریف‌‌ها می‌پردازم که عبارتند از: کتیبه‌ای منسوب به کورش بزرگ، روز جهانی کورش، منشور کورش در سر در سازمان ملل، وصیتنامه داریوش بزرگ و نامه‌های یزدگرد سوم و عمر خطاب به یکدیگر.

ادامه نوشته